
شناسنامهٔ پهلوانی
حماسهٔ ملی
توانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بود
شاهنامه؛ حافظهٔ حماسی مشترکی که قرنها نقالی شده و پهلوانانش در سراسر این سرزمین نامآشنایند.
میراث گفتار
اگر بخواهیم جامعهٔ ایرانی را با یک میراث معرفی کنیم، شاید هیچچیز گویاتر از واژهها نباشد: حماسهای که سینهبهسینه آمده، غزلی که بر سر سفرهها خوانده میشود، لالاییای که مادران به دهها زبان و گویش خواندهاند و مثلهایی که در سراسر این سرزمین، یک حکمت را با لهجههای گوناگون بازمیگویند. این بخش، گشتوگذاری است در میراث ادبی و زبانیِ خانهٔ مشترک ما.
میراث گفتار
چهار دفتر از کتابخانهٔ بزرگ این سرزمین؛ هر یک با بیتی بر پیشانی.

شناسنامهٔ پهلوانی
توانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بود
شاهنامه؛ حافظهٔ حماسی مشترکی که قرنها نقالی شده و پهلوانانش در سراسر این سرزمین نامآشنایند.

زبان مهر
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آردنهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
از سعدی و حافظ تا مولوی و خیام؛ شعری که زبان مشترک عاطفه و اندیشه شد و از مرز زبانها گذشت.

گنجینهٔ سینهها
هر کسی کو دور ماند از اصل خویشباز جوید روزگارِ وصل خویش
قصهها، لالاییها، چیستانها و ترانههای کار؛ ادبیاتی به دهها زبان با بنمایههایی یگانه.

چندصدایی
بنیآدم اعضای یکدیگرندکه در آفرینش ز یک گوهرند
دهها زبان و گویش، و زبان فارسی همچون پل میانجیِ همهٔ این صداها؛ گنجینهای که از آنِ همه است.
خرد کوتاه
چو دانا توانا بُد و دادگراز ایرا نکرد ایچ پنهان هنر
جملههایی کوتاه که تجربهٔ قرنها را در خود فشردهاند؛ مثلها در هر گویش رنگی دارند اما پیامشان از کرانه تا کرانه یکی است.
شاهنامهٔ فردوسی تنها یک منظومه نیست؛ حافظهٔ حماسی مشترکی است که قرنها در قهوهخانهها نقالی شده، در ایلها و روستاها خوانده شده و پهلوانانش — از رستم تا سیاوش — در سراسر این سرزمین نامآشنا هستند. داستانهای شاهنامه، فراتر از هر تعلق محلی، روایتِ خیر و شر، پیمان و وفاداری و عشق به سرزمیناند.
شعر کلاسیک فارسی — از سعدی و حافظ تا مولوی و خیام — زبانِ مشترک عاطفه و اندیشه در این سرزمین است. دیوان حافظ در کنار کتاب مقدس در بسیاری از خانهها جای دارد و فال حافظ، آیینِ شب یلداست. این شعر، پیامآور مدارا، عشق و انساندوستی است و از مرز زبانها نیز گذشته و جهانی شده است.
در کنار ادبیات مکتوب، گنجینهای عظیم از قصهها، افسانهها، لالاییها، چیستانها و ترانههای کار در سینهٔ مردمان این سرزمین زنده است. این ادبیات شفاهی، به زبانها و گویشهای گوناگون روایت میشود اما بنمایههایش — مهر مادری، حسرت دوری، ستایش کار و امید به روشنایی — در همهجا یکی است.
این سرزمین، خانهٔ خانوادهای بزرگ از زبانها و گویشهاست؛ از کرانههای شمال تا جلگههای جنوب، هر منطقه نوای گفتار خود را دارد. این چندزبانی، گنجینهای ملی است: هر زبان، حافظهای از واژهها، افسانهها و شیوههای دیدن جهان را نگاه داشته است. در این میان، زبان فارسی قرنهاست همچون زبان میانجی و فرهنگیِ مشترک، پل گفتوگوی همهٔ این صداها بوده است — زبانی که به هیچ گروهی محدود نیست و همهٔ مردمان این سرزمین در بالیدنش سهم داشتهاند.
واژهها و روایتهای این سرزمین، تار و پود یک حافظهٔ مشترکاند: حماسهای که همه میشناسند، غزلی که همه زمزمه میکنند و قصههایی که با لهجههای گوناگون، یک پیام را بازمیگویند. پاسداشت این میراث — مکتوب و شفاهی، فارسی و جز آن — پاسداشت خانهای است که همهٔ ما در آن سخن گفتهایم.